اين شعر تقديم ميكنم به اوني كه خيلي دوستش دارم چون اين شعرو خيلي دوست دارم هر شب وقتي تنها مي شم حس مي كنم پيش مني دوباره گريم مي گيره انگار تو آغوش مني روم نمي شه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه بااينكه نيستي پيش من انگاردستات تو دستامه بارون مي باره وا تورو دوباره پيشم مي بينم اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره باز تنها مي شينم قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي كنار من شبهاي جمعه كه مياد بياي سر مزار من دوباره باز ياد توشد زمزمه نبودنم ببين كه عاقبت چي شد غصه با تو بودنم خاك سر مزار من نشوني از نبودنه دستاي نامردم شهر چرا ازم ربودنه به زير خاكم و هنوز نرفتي از خيال من غصه نخور سياه نپوش گريه نكن براي من ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنويبس تنها ترين تنها منم 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 21:56 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خورد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو چون شايد ديگه هيچكس مثل اون دوستمون نداشته باشه ************ جمع هر دو دوستى را عاقبت فراق و پريشانى است و هر چيز جز مرگ ناچيز است و اينكه من دوستى را پس از دوست ديگر از دست مىدهم نشان آن است كه هيچ دوستى جاويد نمىماند. ************ مهربانيت را ديده ام نه در خواب .. که در آبي ترين لحظه هاي آبي بودنت و آمده ام که بمانم اگر ماندنم را بخواهي ... ************ زندگی در ما به سان کودک است ، آنکه دوست می دارد ، آنکه بازی ِ دوست داشتن می کند . ************ تنهاي تنهايم ,من,خلوت واشك چنديست هم خانه ايم امشب بازبه رسم گذشته به آسمان مي نگرم وباستاره همان ستاره كه به يادت برگزيده ام سخن مي گويم اگر چه خسته وشكسته ام اما.... ولي بازهم مي ايستم تا اينبارنيزبشكند قاصدكي مي گذردويادت رادوباره به همراه مي آورم وباز يكباره بغضم مي شكند ودلم ....بيچاره دلم اينبارنيزدرخودمي شكنم. دلم مي گيردازاشكهايم كه مي ريزد حرفهايم كه ناگفته مي مانند وازغم كه ازغصه هايم سنگين است وآماده باريدن ديگردارديادم مي رودنام اوكه برايش مي مردم . ************ چه زود... حرفهاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است ************ در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است.خدایا ! گناه مرا ببخش!!! ************ اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد ************ تا که بوديم نبوديم کسي کشت ما را غم بي همنفسي تا که رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه بدانيم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست ************ شکسپير ميگويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگومي پندارد دروغ بگويي ************ چه تنگناي سختي است !. يک انسان يا بايد بماند يا برود . و اين دو هر دو اکنون برايم از معني تهي شده است . و دريغ که راه سومي هم نيست . ************ از دَرد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است!
ساز دلم نغمه ناجور زد
در شب من پلک تو چون پنجره
باز شد و چشم مرا نور زد
آرش عشق تو به قلب هدف
تير از آن فاصله دور زد
مطرب دل روي چو ماه تو ديد
شور رها کرد و به ماهور زد
شوق اناالحق ز دلم سر کشيد
شعله به خاکستر منصور زد
ميل تماشاي تو در من شکفت
بار دگر صاعقه بر طور زد
آه از آن چشم که با يک نظر
بال و پرم را گره کور زد
به ياد آور مرا
در ميان صخره هاي غم تنهايي
در ميان سكوت مرغابيان
تن فرسوده ام در انتظار توست
بادبانهاي اين قايق شكسته را
بحركت در آور
يادكن از من
بادبانهايم تنها اميدم براي زندگيست
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آه اي دريغ و درد
ناگهان چقدر زود دير ميشود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:7 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
دنیا طبق قوانینی که روی کاغذِ، نمی گذره .اون توسط مردم اداره میشه
بعضی هاشون قانون رو رعایت می کنند و بعضی ها هم نه.
این بستگی به محیطی داره که اونا توش زندگی میکنن
و تو باید خیلی خوش شانس باشی که یه نفر زندگیتو نابود نکنه.
و این واقعاً چیز پیچیده ایه
ولی باید قوی بود و امیدوار...
در عشق، ازدواج ، جنایت ، جنگ در همه چیز
اونایی که می خوان زندگی بهتری داشته باشن و قانون رو زیر پا می ذارن
در انتها سرنوشتشون بدتر از مردم عادی میشه.
فکر می کنم باید تعادل رو توی همه کار رعایت کرد
بله تعادل، فکر می کنم درست باشه.
خیلی ها از بس خطر می کنند چیزای زیادی رو از دست میدن
وخیلی ها هم که دنبال چیزای زیادی نیستن در انتها هیچ چیز به دست نمی ارن
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:21 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |